دنیای قشنگ طاها

خاطرات مامانی و بابایی با طاها کوچولو

سلام

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


 

تولد طاها

پسر گلم تودت مبارک ببخشید این سال فیلم تولدت از عکسات زیادتر شذ ولی به این عکسهای کم هم اکتفا میکنیم   و کادوی مامان وبابا برای گل پسری یه ماشین بزرگ که باهاش رانندگی کنه ...
13 ارديبهشت 1392

خاطرات این چند روز

  با سلام و تشکر از  همه دوستای که نگران طاها شدن جویای حالش شدن ,طاها جون حالش خوبه خدا رو شکر و مثل همیشه دنبال شیطنتهاشه اما برای پسر گلم بنویسم از خاطرات این مدت ,راستی مامانی تو ماه گذشته شب یلدا رو پشت سر گذاشتیم اما اگه میپرسی پس خاطرات این شب یلدا رو چرا ننوشتی ؟ جونم برای گل پسرم بگه............... بعد اوف شدن دست اقا طاها ,اقاجون جمشید خیلی شدید مریض شد و حالشون انقدر بد بود که ١٠ روزی بستری بودن و تو این مدت من وشما یا خونه خودمون تنها بودیم یا اینکه رفتیم بناب خونه آبا جونی و چون شما تو این مدت بابایی رو ندیدید و دلتون براش خیلی تنگ شده بود همش بهانه گیری میکردین تو این مدت مامانی شدید سرما خورد و شما هم مختصری سرما...
10 دی 1391

خاطره تلخ

سلام گل پسرم ,امیداوارم همیشه قضا و بلا ازت دور باشه (انشاالله) روز سه شنبه مامانی و طاها قرار شد برن بناب خونه آبا جونی چون صبح زود پا شده بودیم مامانی زود کاراش رو کرد تا اول بریم خونه خاله فریبا و بعدا بریم خونه آبا خوشحا ل و خندون رسیدیم خونه خاله فریبا تا طاها جون با آیلین جون بازی کنن اولش همچی خوب بود جز اینکه طاها جون چیزی نمیخورد کم کم داشت عصبی میشد و چون زود پا شده بود خوابش هم مییومد خواستیم بریم که طاها شروع کرد که نه نمیرم و رو به خاله که:آخه من اومدم خونه شما ,خاله تفلکی دلش ریش شد گفت بابا ناهار بمونید بعد ناهار برید خلاصه ..............چون عزیز مامانی بد اخلاقی میکرد خواستم بخوابونمش که که نخوابید .رو تخت آیلین  با ...
24 آذر 1391

طاها در محرم

باز این چه شورش است که در خلق عالم است              باز این چه نوحه و چه عذاب و چه ماتم است امسال سومین سالی بود که طاهای ما محرم رو با ما عزداری میکرد ,امسال طاهای عزیزم با مفاهیم زیادی آشنا شد هر جا پرچم سیاه و نوشته یاحسین میدید میگفت ,اونجا مسجد بریم نماز بخونیم امسال تبل ها برای پسرم جذاب بودن ,شلوغی مردم و وپرچم های سیاه طاها و نوشته هاشون طاها رو یاد مشهد مینداخت امسال ما با طاها جون در مراسم تعزیه حضرت علی اصغر شرکت کردیم ولی چون دروبین نبرده بودم عکسی از اون روز نداریم و روز عاشورا و 4امین سال نذری آقاجون جمشید ,تو سال های قبل طاها کوچیک بود و یکم مامانی ...
9 آذر 1391

خاطرات طاها درسفر مشهد

سلام مامانی ,گل پسرم خوبی, خوشی زیارت قبول خوب حالا نوبت خاطرات سفر ما با اقا طاها به مشهد صبح روز جمعه21 مهر عازم مشهد شدیم و23 ام طرفهای ظهر به مشهد رسیدیم موقع رفتن از مسیر کویری رفتیم تا زودتر برسیم که چون طاها پسر به مسیر طولانی در ماشین عادت نکرده بود دلش پارک وبازی و بدو بدو میخواست سفرمون  تا مشهد 2 روز ونیم طول کشید اما شهر های زیادی دیدیم جاهای قشنگی رفتیم کلی بهمون خوش گذشت حالا بماند که طاها بعضی وقتها ................... شب جمعه گرمسار خوابیدیم وصبح حرکت کردیم تا سمنان................ تا رسیدیم به پارک سمنان بعد 1 ساعت بازی حرکت کردیم و گل پسری تو ماشین لالا کردتا اینکه رسیدیم شاهرود وناهار خوردیم وحرکت کردیم تا...
1 آبان 1391

سفر به مشهد مقدس

سلام به گل پسرم که الان آروم و ناز خوابیدی امروز ٥ شنبه ٢٠ مهر ماهه و ما خانوداه ٣ نفری فردا عازم مشهد مقدس , خیلی دوست داشتی که با قطار بریم اما نتونستیم بیلیط قطار یا هواپیما جور کنیم برا همین داریم با ماشین قهوی (به قول خودت )میریم خیلی نگرانتم که تو راه خسته بشی اما توکل به خدا , امام رضا به خاطر گل روی ماهت ما رو هم طلبیده  آخه خیلی مشهد مشهد میکردی وقتی بازی میکردی سوار ماشینات میگفتی مامان خداحافظ من رفتم مشهد وقتی ازت میپرسیدم مشهد چیکار میکنن میگفتی :الله اکبر میکنن قران میخونن ,عزیزم تمام سعی ام رو میکنم که بهت خوش بگذره و زیاد خسته یا اذیت نشی دیروز خاله صونا و مرضیه مهمونمون بودن خیلی بهمون خوش گذشت ,شما هم که عاشق مهم...
20 مهر 1391

سلام بر عزیز دلم

وای سلام گلم ازت خیلی معذرت میخوام مامانی این مامانی تنبل ببین چند ماهه به وب گل پسرش سر نزده و شما تو این مدت چقدر بزرگ وآقا شدین حالا این ها رو چطور بنویسم اما تو پارانتز باید از خاله صونای عزیز خیلی تشکر کنیم (خاله اگه تو رو نداشتیم چی کار میکردیم ) و اما اقا طاها در این مدت که نبودیم آقا طاها تو این تابستون یکی دوباری رفته کارگاه بابایی و شده یه پا مهندس مپل بابایی صبح که از خواب پا میشه به من میگه مامانی من رفتم کارگاه میره همه ماشین بزرگاش رو از اتاق میاره بیرون ووووووووووووووووو خونه بازی مامانی و طاها شده ماشین یه بار مامان مکانیک میشه یه بار طاها یه بار طاها راننده ماشینالات سنگین میشه و مامان کارگر (عمو کارگر )...
17 مهر 1391

چیه؟ چیکار میکنی ؟

این چیه ؟ اون چیه ؟ وووووووووووووووو چیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اللهی فدای پسر کنجکاوم بشم که هر لحظه مشغول کشف دنیای اطرافشه هر صدای که میاد یا چیز تازه ای که میبینی زود میپرسی  نمنده؟؟؟؟؟(به فارسی چیه؟)ویا ازم میپرسی چیکار میکنی ؟ ویا وقتی تلویزیون نگاه میکنی و چیزی نظرت رو جلب میکنه شروع میکنی به سوال چیه ؟ نی نی چیکار میکنه ؟ آقا یا خانوم  چیکار میکنه ؟و ..... امروز هم موقع تماشای تلویزیون با شنیدن صدای خنده بچه ای ازم پرسیدی نی نی نیه جولی؟(به فارسی:نی نی چرا میخنده )ووووووووووو وای چه قشنگ سوال پرسیدنت با اون طرز حرف زدنت که لباتو غنچه میکنی و دل من رو میبری عزیز دلم کنجکاویت رو خیلی دوس دارم هر چیز تازه ا...
31 خرداد 1391

عجب پسر با نمکی

سلام مامانی دوست دارم خیلی زیاد چند روزی که میخوام یواش یواش آمادت کنم تا از پوشک بگیرمت برای همین هر وقت که میخوام پوشکت رو عوض کنم بهت میگم:مامانی دیگه بزرگ شدی هر وقت جیشت اومد به مامانی باید بگی تا بریم دستشویی واونجا جیش کنی ووووو و از این حرفها تا اینکه یه روز مامانی مشغول تماشای فیلم بود و طاها جون و بابایی تو اتاق بودن که دیدم طاهایی بدوبدو اومد گفت :جدح دستشوییه( به فارسی :بریم دستشویی ) منم که از تعجب همین جور مونده بودم از دستم گرفتی و مامانی رو کشون کشون بردی ................... اگه گفین کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو اتاق خواب ............... اونجا چرا؟ میگم تو اتاق بین دیوار رو پا تختی یه فاصله هست ,دیدم طاها رفت و ایستاد...
23 خرداد 1391

پدر

     به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ... ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !       به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!       به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد       به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !  ...
21 خرداد 1391