X
دنیای قشنگ طاها
خاطرات مامانی و بابایی با طاها کوچولو
تاريخ : سه شنبه 16 اسفند 1390 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : مرتبه

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


 




موضوع :
تاريخ : جمعه 13 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 390 مرتبه

پسر گلم تودت مبارک ببخشید این سال فیلم تولدت از عکسات زیادتر شذ ولی به این عکسهای کم هم اکتفا میکنیم

 

و کادوی مامان وبابا برای گل پسری یه ماشین بزرگ که باهاش رانندگی کنه




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 10 دی 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 447 مرتبه

 قلببا سلام و تشکر از  همه دوستای که نگران طاها شدن جویای حالش شدن ,طاها جون حالش خوبه خدا رو شکر و مثل همیشه دنبال شیطنتهاشه

اما برای پسر گلم بنویسم از خاطرات این مدت ,راستی مامانی تو ماه گذشته شب یلدا رو پشت سر گذاشتیم اما اگه میپرسی پس خاطرات این شب یلدا رو چرا ننوشتی ؟ جونم برای گل پسرم بگه...............

بعد اوف شدن دست اقا طاها ,اقاجون جمشید خیلی شدید مریض شد و حالشون انقدر بد بود که ١٠ روزی بستری بودن و تو این مدت من وشما یا خونه خودمون تنها بودیم یا اینکه رفتیم بناب خونه آبا جونی و چون شما تو این مدت بابایی رو ندیدید و دلتون براش خیلی تنگ شده بود همش بهانه گیری میکردین تو این مدت مامانی شدید سرما خورد و شما هم مختصری سرما خوردگی داشتین واین سرما خوردگی کمی بهانه و دلتنگی بابایی از یه طرف که یه شب شدید تب کردی و همش هزیون میگفتی که خدا شاهده چطور شب رو صبح کردیم البته اون روزا خونه آبایی بودیم و این روزا حوالی شبهای یلدا بود

ولی خدا رو شکر روزای سخت سپری شدن به لطف خدا آقاجون به سلامت به خونه برگشتن ,اما طاها جون تو این مدت دکتر هم شدن ,دفتر آقا جون رو برمیداشتن و میگفتن :آقا جون این داروها رو من برات نوشتم ها ,این سورم  رو هم من برات زدم ,انشاالله زود خوب میشی

اللهی فدای پسر گلم بشم ارزوی مامانی وبابایی موفقیت و سر بلندی تو پسر قند عسله شیرین زبونه ماچ




موضوع :
تاريخ : جمعه 24 آذر 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 671 مرتبه

سلام گل پسرم ,امیداوارم همیشه قضا و بلا ازت دور باشه (انشاالله)

روز سه شنبه مامانی و طاها قرار شد برن بناب خونه آبا جونی چون صبح زود پا شده بودیم مامانی زود کاراش رو کرد تا اول بریم خونه خاله فریبا و بعدا بریم خونه آبا خوشحا ل و خندون رسیدیم خونه خاله فریبا تا طاها جون با آیلین جون بازی کنن اولش همچی خوب بود جز اینکه طاها جون چیزی نمیخورد کم کم داشت عصبی میشد و چون زود پا شده بود خوابش هم مییومد خواستیم بریم که طاها شروع کرد که نه نمیرم و رو به خاله که:آخه من اومدم خونه شما ,خاله تفلکی دلش ریش شد گفت بابا ناهار بمونید بعد ناهار برید

خلاصه ..............چون عزیز مامانی بد اخلاقی میکرد خواستم بخوابونمش که که نخوابید .رو تخت آیلین  با ایلین جون شروع کردن به ورجه ورجه از تخت ایلین میپریدن رو تخت سیمین ]چند بار گفتم بچه ها اروم ولی خوب .......چون همه جا بالش و لحاف بود مامانی به فکرش نرسید که شاید اتفاقی بیفته

خاله تو اشپز خونه مشغول غذا پختن ومنم چند دقیقه ای تو حال مشغول تماشای تلویزیون ,که صدای گریه طاها اومد سریع خودم رسوندم لباش سیاه شده بود داشت بی حال میشد ,بغلش کردم دستش رو تکون نمی داد ,مامانی عزیزم چی شده طاها دستش رو گرفته بود اولش فکر کردم یکم اذیت شده و شاید چون خوابش میاد یکم زیاد اذیت شده خلاصه بهش اب دادیم و خوابوندیمش تا اینکه ١ ساعت بد من دلم تاب نیاورد رفت ببینم دستش ورم نکرده و.. تا به دستش دست زدم طاها با گریه از خواب پا شد فدات بشم مامانی خلاصه چند لحظه بعد علی آقا شوهر خاله فریبا اومد که طاها هم علی آقا رو خیلی دوست داره یکم با هم حرف زدن و علی اقا یواش یواش دست طاها رو تکون داد ولی باز چیزی نفهمیدیم بعد ناهار دیدم نه دیگه خیلی زیاد شد طاها اصلا دستش رو تکون نمیده رفتیم خونه ابایی به ابا جونی ماجرا رو گفتم ابا جونی گفت حتما چیزیش شده طاها بچه لوسی نیست وگرنه اینطور نمیکرد ,

به بابا هادی زنگ زدیم گفت زود بیاین خونه تا بریم عکس بگیرییم ,ابا جونی رو هم برداشتم تا با ما بیاد مسیر نیم ساعتی رو پسرم خوابید منم اروم رانندگی میکردم تا یکم بخوابه ]خلاصه رسیدیم بیمارستان و از دستش عکس گرفتن ,خدا به به هیچ مادر  و پدر ی روز بد بچه اش رو نشون نده دکتر گفت شونه چپش ترک خورده و باید ١ هفته بی حرکت باشه

اون شب, شب خیلی بدی برامون بود . طاها وقتی تو خواب میخواست تکون بخوره دستش درد میکرد و من و صدا میزد با گریه  میگفت :مامانی کمکم کن , مامانی کمکم کن و دل هممون رو ریش میکرد ,

سه روز ابا جونی خونمون بود و بهم کمک میکرد تا مواظب طاهایی باشم (خدا سایه مامانم رو از سرم کم نکنه که وجودش برام ارامشه)و الان که چهارمین روز خدا رو شکر طاها حالش خوبه و میتونه دستش رو تکون بده اما هر لحظه یادش میندازم مامانی مواظب دستت باش و طاها جون زود بازوش رو اروم نگه میداره

 از همسر عزیزم که همیشه با صبر و ارامشش بهم ارامش میده ممنونم ,تو این مدت بابایی خیلی اروم صبور مواظبمون بود و طاها بغل بابایی به خواب میرفت

خدایا خودت مواظب همه بچه ها باش .آمین

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 9 آذر 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 516 مرتبه

باز این چه شورش است که در خلق عالم است              باز این چه نوحه و چه عذاب و چه ماتم است

طاها در محرم

امسال سومین سالی بود که طاهای ما محرم رو با ما عزداری میکرد ,امسال طاهای عزیزم با مفاهیم زیادی آشنا شد

هر جا پرچم سیاه و نوشته یاحسین میدید میگفت ,اونجا مسجد بریم نماز بخونیم

امسال تبل ها برای پسرم جذاب بودن ,شلوغی مردم و وپرچم های سیاه طاها و نوشته هاشون طاها رو یاد مشهد مینداخت

امسال ما با طاها جون در مراسم تعزیه حضرت علی اصغر شرکت کردیم ولی چون دروبین نبرده بودم عکسی از اون روز نداریم

و روز عاشورا و 4امین سال نذری آقاجون جمشید ,تو سال های قبل طاها کوچیک بود و یکم مامانی رو اذیت میکرد ولی امسال خدا رو شکر مریض نشد و تا دیگهارو  دید گفت :من می خوام غذا بپزم

طاها و مبین

طاها




موضوع : خاطره
تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 541 مرتبه

سلام مامانی ,گل پسرم خوبی, خوشی ماچزیارت قبول

خوب حالا نوبت خاطرات سفر ما با اقا طاها به مشهد حرم امام رضا

صبح روز جمعه21 مهر عازم مشهد شدیم و23 ام طرفهای ظهر به مشهد رسیدیم موقع رفتن از مسیر کویری رفتیم تا زودتر برسیم که چون طاها پسر به مسیر طولانی در ماشین عادت نکرده بود دلش پارک وبازی و بدو بدو میخواست سفرمون  تا مشهد 2 روز ونیم طول کشید اما شهر های زیادی دیدیم جاهای قشنگی رفتیم کلی بهمون خوش گذشت حالا بماند که طاها بعضی وقتها ...................

شب جمعه گرمسار خوابیدیم وصبح حرکت کردیم تا سمنان................ تا رسیدیم به پارک سمنانطاها در پارک سمنان

بعد 1 ساعت بازی حرکت کردیم و گل پسری تو ماشین لالا کردتا اینکه رسیدیم شاهرود وناهار خوردیم وحرکت کردیم تا نیشابور شب تو نیشابور موندیم و صبح رفتیم آرمگاه عطار و خیام وکمال الملک که باغهای قشنگ وبا صفای بودن و طاها خان هم مشغول ماشین بازی طاها در نیشابور

بعداز نیشابور در مسیر مشهد به قدمگاه رسیدیم (قدم گاه جایی که وقتی امام رضا برای استراحت اونجا پیاده میشن طلب اب میکنن ولی اهالی میگن اینجا ابی وجود نداره و امام سنگی رو از زمین بلند میکنه واز زیر سنگ چشمه ای روان میشه ودر اونجا چشمه ای هست که به روایتی همون چشمه هست)قدمگاه

و بالاخره رسیدیم به مشهد روز اول دوم طاها جون حالش خوب بود شیطنت میکرد وتا میخواستیم از خونه بریم بیرون چندتا مغازه میدید ماشین میخواست

روز اول که رفتیم حرم تا به اقا سلام کنیم طاها جون از حیاط بزرگ امام کلی خوشش اومده بود و نمی تونستیم بیاریمش و راستش رو بگم نمیتونستیم بگیریمش نیشخندفقط میدوید وبابا هادی بیچاره دنباش تا گم نشه

روز دوم طاها جون اروم تر بود و مثل روز قبل اومدنی به اقا سلام میکرد و برگشتی میگفت (امام شب بگی (به خیر ))تو حرم چون بهت در مورد امام میگفتیم گوشه گوشه حرم رو نشونت میدایم دنبال عکس امام میگشتی و بالای منارهها اشاره میکردی میگفتی امام اونجاست

روز دوم رفتیم باغ وحش چون خیلی دوست داشتی با قطار بریم مشهد فرصت رو غنیمت شمردیم و با مترو رفتیم و به شما گفتیم سوار قطار شدیمنیشخندباغ وحش

چه کیفی میکردی با اسب سواری و پیتیکو پیتیکو میکردی(چقدر هم با عینک خوش تیپ شدی)

متاسفانه از اون روز طاهای مامانی مریض شد و شدید تب میکرد  تا جایی که مجبور شدیم فردا صبحش ببریمش بیمارستان شیخ که مخصوص کودکانه

تو روز دوم دوست بابا هادی هم به ما ملحق شدن که دوتا دختر شیرین زبون  به اسمهای ساغر و سلدا داشتن اما چون شما مریض شده بودی زیاد حوصله بازی با هاشون رو نداشتی

ساغر طاها سلدا

بعد از 4 روز صبح 5شنبه راهی خونه شدیم از جاده شمال ,وای چه صفایی داشت جاده شمال یه شب بابلسر بودیم صبحش حرکت کردیم چه جادههایی یه طرف دریا بود یه طرف جنگل ,مامانی که عاشق دریاست دلش سیر نمیشد تا اینکه بابایی محمود اباد لب دریا نگه داشت هوا یکم طوفانی بود وچون طاها مریض بود زیاد نموندیم و حرکت کردیم نمک ابرود و 3 ساعتی اونجا بهمون کلی خوش گذشت مخوصا طاها جون که سوار ماشینا شده بود و بهشون میگفت ماشین تصادفی و..............................

خوشبختانه طاها جون راه برگشت رو فقط میخوابید تا اینکه ساعت 4 صبح روز شنبه رسیدیم خونه

طاها در نمک ابرود

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 20 مهر 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 588 مرتبه

سلام به گل پسرم که الان آروم و ناز خوابیدی امروز ٥ شنبه ٢٠ مهر ماهه و ما خانوداه ٣ نفری فردا عازم مشهد مقدس ,

خیلی دوست داشتی که با قطار بریم اما نتونستیم بیلیط قطار یا هواپیما جور کنیم برا همین داریم با ماشین قهوی (به قول خودت )میریم خیلی نگرانتم که تو راه خسته بشی اما توکل به خدا , امام رضا به خاطر گل روی ماهت ما رو هم طلبیده  آخه خیلی مشهد مشهد میکردی وقتی بازی میکردی سوار ماشینات میگفتی مامان خداحافظ من رفتم مشهد وقتی ازت میپرسیدم مشهد چیکار میکنن میگفتی :الله اکبر میکنن قران میخونن

,عزیزم تمام سعی ام رو میکنم که بهت خوش بگذره و زیاد خسته یا اذیت نشی

دیروز خاله صونا و مرضیه مهمونمون بودن خیلی بهمون خوش گذشت ,شما هم که عاشق مهمون کلی کیف کردی خودت رو برای خاله لوس کردی ازمون التماس دعا کردن مخصوصا صونا جون که تا حالا نرفته ودلش پر میزنه انشالله عمو محمود که تو مناطق زلزله زده هستش زود کار ساخت وساز خونه های زلزله زدها رو تموم کنن و برگرده پیش خاله صونا و باهم برن مشهد

راستی مامانی یادمون نره برای زلزله زده های هریس و ورزقان دعا کنییم و برای بازمونده هاشون از خدا صبر بخواهیم

خدایا به امید تو

طاها عشقم

طاها نفسم

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 475 مرتبه

وای سلام گلم ازت خیلی معذرت میخوام مامانی این مامانی تنبل ببین چند ماهه به وب گل پسرش سر نزده و شما تو این مدت چقدر بزرگ وآقا شدین حالا این ها رو چطور بنویسمنگران

اما تو پارانتز باید از خاله صونای عزیز خیلی تشکر کنیم (خاله اگه تو رو نداشتیم چی کار میکردیمقلبماچ)

و اما اقا طاها در این مدت که نبودیم

طاها

آقا طاها تو این تابستون یکی دوباری رفته کارگاه بابایی و شده یه پا مهندس مپل بابایی صبح که از خواب پا میشه به من میگه مامانی من رفتم کارگاه میره همه ماشین بزرگاش رو از اتاق میاره بیرون ووووووووووووووووو

خونه بازی مامانی و طاها شده ماشین یه بار مامان مکانیک میشه یه بار طاها

یه بار طاها راننده ماشینالات سنگین میشه و مامان کارگر (عمو کارگرنیشخند)و برعکس

و در آخر هم مامانی میشه کارواش و ماشین طاها جون رو میشروریم

 

اما تو این مدت طاها جون تقریبا از پوشک باز شده یعنی با صلاح دیده خودشون فقط جیییییش ابرو

که اونم پدرمون در اومد

پسری گلم انقدر پیشت تکرار کردیم که وقتی با ماشینات بازی میکنی باهاشون دستشوی بازی هم داری ماشیناتو میبری دستشوی و بهشون میگی اگه جیش داری برین دستشویی و از این حرفا ..........اما نمیدونم چرا خودت به این حفا عمل نمیکنیمتفکر

مامانی فدات بشه کلی برات نوشتی دارم که انشاالله تو پستهای بعدیماچ

طاها و کادوی آبا جونی

این هم کادویی آبا جونی برای نویه عزیزش از سرعین  




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 645 مرتبه

این چیه ؟ اون چیه ؟ ووووووووووووووووسوالچیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اللهی فدای پسر کنجکاوم بشم که هر لحظه مشغول کشف دنیای اطرافشه

هر صدای که میاد یا چیز تازه ای که میبینی زود میپرسی  نمنده؟؟؟؟؟(به فارسی چیه؟)ویا ازم میپرسی چیکار میکنی ؟ ویا وقتی تلویزیون نگاه میکنی و چیزی نظرت رو جلب میکنه شروع میکنی به سوال

چیه ؟ نی نی چیکار میکنه ؟ آقا یا خانوم  چیکار میکنه ؟و ..... امروز هم موقع تماشای تلویزیون با شنیدن صدای خنده بچه ای ازم پرسیدی نی نی نیه جولی؟(به فارسی:نی نی چرا میخنده )ووووووووووو

وای چه قشنگ سوال پرسیدنت با اون طرز حرف زدنت که لباتو غنچه میکنی و دل من رو میبری ماچ

عزیز دلم کنجکاویت رو خیلی دوس دارم هر چیز تازه ای که میبینی خیلی خوب و دقیق بازرسیش میکنی خیلی وقتها چیزای رو میبینی و نشونم میدی که من ندیدم

حتی وقتی یه حرفی رو بهت میگیم که یه کلمه جدید یا مفهوم خاصی رو داره زود میپرسی ......چیه ؟

دیگه مامانی باید خودم رو برای سوالات  بیشتر و عجیب و غریب ترت اماده کنم

niniweblog.com

خدایا کمکم کن و بهم سعادت و توان بده تا امانتی که بهم سپردی رو خوب تربیت کنم

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 588 مرتبه

سلام مامانی دوست دارم خیلی زیاد قلبماچ

چند روزی که میخوام یواش یواش آمادت کنم تا از پوشک بگیرمت برای همین هر وقت که میخوام پوشکت رو عوض کنم بهت میگم:مامانی دیگه بزرگ شدی هر وقت جیشت اومد به مامانی باید بگی تا بریم دستشویی واونجا جیش کنی ووووو و از این حرفها

تا اینکه یه روز مامانی مشغول تماشای فیلم بود و طاها جون و بابایی تو اتاق بودن که دیدم طاهایی بدوبدو اومد گفت :جدح دستشوییه( به فارسی :بریم دستشویی )niniweblog.com

منم که از تعجب همین جور مونده بودم از دستم گرفتی و مامانی رو کشون کشون بردی ...................

اگه گفین کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

تو اتاق خواب ............... اونجا چرا؟ میگم

تو اتاق بین دیوار رو پا تختی یه فاصله هست ,دیدم طاها رفت و ایستاد اونجا گفت :جیییییییییش

بعد با انگشت مثل اینکه یه دکمه فشار میده روی دیوار فشار داد گفت :آب توچودو(به فارسی:آب  میریزه)و داستاشو شست

niniweblog.com

مامانی رو بگو از خنده روده بر شده بودم ,آخه شیطون بلا این دیگه چه مدلیه




موضوع : خاطره
تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1391 | نویسنده : مامان طاها
بازدید : 571 مرتبه
به سلامتی اون پدری که
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 94 نفر
بازدید هفته قبل : 347 نفر
كل بازديدها : 121224 نفر